"یک گلدان گل سرخ"
امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم زير رنگها جان گرفت...
وقتی كه دری بسته میشود، در دیگری باز میشود، منتظر باش كه این در جدید شگفتیها و زیبایی های بزرگتری را به تو نشان بدهد! همیشه انتظار داشته باش كه هر وضعیتی بهترین را بوجود آورد، و ببین كه بهترین از هر وضعیت بوجود میاید. هیچوقت مایوس و نا امید نشو وقتی كه دری برویت بسته میشود. فقط آگاه باش كه همه چیز با هم دست بكار اند برای خوبی كسانیكه مرا واقعاً دوست دارند و در صف اول قرار میدهند. احساس كن كه بزرگتر و گسترده میشوی زمانیكه از هر تجربه عبور میكنی و بدنبال دلیل آن میگردی. از هر تجربه درسی یاد بگیر، و مصمم باش كه هیچ اشتباهی را 2 بار تكرار نكنی اگر كه بنظر اشتباهی ازت سر زده است، چرا كه اگر اجازه ندهی كه از پا درت بیاورد، خیلی چیزها میتواند از آن بوجود آید. تمام رفتارت در مقابل زندگی خیلی مهم است، در نتیجه متوجه باش كه زندگی آن چیزی است كه تو با آن انجام میدهی.....از زندگی ات، زندگی ای شگفت انگیز و شاد بساز، زندگی ای كه در آن هر چیزی در هر زمانی ممكن است اتفاق بیفتد چرا كه اراده خودت را انجام میدهی!
دوستان عزیزم چندروزی نیستم سفرم...قابل توجه دوستانی که به من خرده گرفتند که از نوشته هاشون عقب میافتم وغافل میشم بگم اما خوشبختانه لپ تاب هست .دراولين فرصت درخدمت هستم . اپ بودید خبرم کنید .به موقع میام .شاد وماندگارباشید در اهدافتان . زندگي مبارزه نيست. زندگي مسابقه هم نيست. زندگي معاشقه ايست بين خداي عز و جل، و آفريده اش، انسان، که خود جرئي از بي نهايت وجود آفريدگار است. زندگي، دريچه ايست بسوي ابديتي که روزي بدان مي پيونديم. مجموعه ايست از تمامي نمونه هاي فاني يک واقعيت مطلق. پس همه چيز را بايد تجربه کرد، تلخ يا شيرين، از هر دو مي توان به يک اندازه لذت برد زندگي، کامل است! اصلاح، براي ناقص مصداق پيدا مي کند! پس زندگي را نمي توان اصلاح کرد! اصلا هدف اصلاح نبوده و نيست! هدف، بهره از نعمتها و مداراي با دردهاست. زندگي دوست داشتني است! زندگي، همان کاري است که من انجام مي دهم! زندگي، مرا دنبال خود نمي کشد، من آنرا مي سازم. من نمي فهمم، چرا کسي زندگي خودش را طوري بسازد که دوستش نداشته باشد؟ زندگي زيباست! ظرافت زندگي هميشه زيباست! اتفاق، معني ندارد! تمام وقايع حاصل توالي اتفاقات قبلي و باعث اتفاقات بعدي هستند! پس تقصير، معني ندارد! هيچ کس نمي توانسته از اتفاقي که افتاده است جلوگيري کند! اصلا اگر اتفاقي افتاده، حتما قرار بوده است که بيفتد، و فقط مي توان آنرا پذيرفت! من مي خواهم به شکرگزاري نعمتي که آفريدگار به من داده است، تمام معناهاي زندگي را تجربه کنم، و با تمام دردهايش مدارا کنم. من براي تمام آنچه بر من گذشته شکرگزارم، و به تمام آنچه پيش مي آيد اميد وار. حرکت، نمي تواند به بيراهه برود . ساکن، محکوم به فناست. من مي دانم، که عشق وجود دارد، و به من همانقدر مي رسد که بردارم. پس تا زماني که جا دارم،بر مي دارم.... حرف دل من: -زندگی جیره ی مختصری است,مثل یک فنجان چای و کنارش عشق است,مثل یک حبه ی قند زندگی را با عشق به ان نوش جان باید کرد.... . حرف دل من : شیطان
خدا جون بعضی وقتا فکر می کنم بهم یه کش بستی ... روزگاريست همه از هم فقط سود می خواهند، ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند، گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند، آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند / عشق ها را همه با نقش بصر مي سنجند // خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد / معرفت، عشق، محبت و همه آن چیزها که به زحمت برسد... زندگی با همه وسعت خویش مسلک ساکت غم خوردن نیست اصلش تن به قضا دادن و پژ مردن نیست اضطراب وهوس و دیدن و نادیدن نیست زندگی خوردن و خوابیدن نیست ............................. زندگی : جنبش و جاری شدن است زندگی کوشش و راهی شدن است از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند... دوستان عزيزم دوستي پيوستهترين قرابتهاست.و هر انساني لبخندي از خداست؛ تقديم به تو که زيباترين لبخند خدايي! با افكار زيبايت زندگي كن چون زندگي به اندازه فكرهاي تو زيبا مي شود اگر افتادي مهم نيست به شرطي كه موقع بلند شدن از زمين چيزي برداري .... دیگر به خلوت لحظههایم قدم نمیگذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی . به گمانم نه ! پس اینبار برایت می نویسم که : دلتنگت شده ام به همین سادگی....
حرف دل من : ******** پرنده را دیدم که در زیر زمین میهمان تاریکی بود و آسمان را که آغوش برایش گشوده بود، ماهی کنار ساحل در شنزارها شنا می کرد و دریا بی قرار او موج افشان خود را به ساحل می کوبید، آفتابگردان را دیدم که آویزان فانوسی شده بود و آفتاب همچنان چشمان درخشنده اش را به او دوخته و در انتظار نگاه دوباره اش، می درخشید و به او روشنایی می بخشید. این بود حکایت من با او... حرف دل من :













شکسته هاي دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهاي شکسته دلان است.
وقتي احساس غربت مي کنيد يادتان باشد که خدا همين نزديکي است.
خداوند سند آسمان را به نام کساني که در زمين خانه ندارند امضا کرده است.
اين همه خود را تحقير نکنيد، خداوند پس از ساختن شما به خود تبريک گفت.
وقتي خدا هست هيچ دليلي براي نااميدي نيست.
آسمان، چشم آبي خداست، و نگران هميشه من و تو
بهترين کارها پس از ايمان به خداوند،مهرباني با خود ودوستان و مردم دار بودنه ...
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
هی میرم و میرم...هی ازت دور میشم....
تا جایی که زورم میرسه میرم...اما یه جایی دیگه کم میارم...
دیگه نمی تونم جلوتر برم...خسته میشم.....
کِشه بیشتر از این دیگه کش نمیاد !
اونجاست که یهو برمیگردم پیشت....
کاشکی همیشه این کِشو داشته باشم



سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است. و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند . و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم.
تا به حال نوشته بودم ؟
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند.
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
هر بار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.
تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما...
روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است.
آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را توي آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است...

![]()
![]()
سلام گرمم به همه مهربانان وبلاگم ... بعدازمدتي دوري و مشغله فراوان اومدم وبراتون يه عالمه سلامتي خوشي ولبخند ارزوهاتونو ميخوام ...ازهمه تون سپاسگزارم كه منوبا مهرتون بازم شرمنده كرديد . دوستتان دارم و بهتون سر ميزنم خيلي خيلي زود .خورشيد دلتون گرم گرم باد.




